طالقانی به من گفت هرکسی مقابل شاه بایستد،حمایتش می کنم

پرویزعدالت منش یکی ازجوانان آرمان خواه و مبارزی بود که در دهه۴۰ به علت سر پر شور سیاسی داشتن و پسر خواهر مرحوم سیَد محمود طالقانی (ابوذر زمان) بودن ، در حادثه ۱۵ خرداد سال ۱۳۴۲ و سالهای پس از آن حضور مستمروفعال داشتند .

به گزارش سرویس مقالات سیاسی  قرچک آنلاین;

اشاره:
پرویزعدالت منش یکی ازجوانان آرمان خواه و مبارزی بود که در دهه۴۰ به علت سر پر شور سیاسی داشتن و پسر خواهر مرحوم سیَد محمود طالقانی (ابوذر زمان) بودن ، در حادثه ۱۵ خرداد سال ۱۳۴۲ و سالهای پس از آن حضور مستمروفعال داشتند و به همین خاطر مدَتی را همراه با بزرگان درزندان ، حبس و شکنجه گذراند. عدالت منش که از همان دهه تا زمان فوتشان ساکن شهرستان ورامین بود و مردم شهر ورامین هنوز با حضور معنوی مکان زینبیه که در خیابان طالقانی کنونی می باشد پیوند و همراهی دارند و با خاندان ایشان نیز آشنا هستند، پرویزعدالت منش خاطرات فراوانی از آغاز مبارزات دهه۴۰ تا پیروزی انقلاب اسلامی دارد و با هم به سال های خیلی دور،دهه های خجسته ای که صداقت در سیاست ارکان اصلی تفکرو رفتار فعالان سیاسی و مبارزجامعه ما بود نظری تاریخی انداختیم و پرویزخان با صداقت بیان و صراحت لهجه به بیان گوشه ای ازحوادث و زندگی سیاسی خویش پرداخت که در بیان آن ها گاه اشک بود و گاهی لبخند و یا حسرت آه…،ایشان تا اواخر عمرخویش با خاطرات مرحوم آیت الله طالقانی و امام خمینی (ره) روز و شب را طی نمودند. متاسفانه پرویز عدالت منش، پس از یک دوره بیماری نسبتاٌ طولانی سرانجام در ساعت ۱۴ بعداظهر یازدهم مهرماه یک هزارو سیصدو نود سه خورشیدی در بیمارستان یاس سپید تهران چشم از جهان فرو بست؛که در این مجال به مناسبت آغاز دهه فجر، گوشه ای کوتاه از خاطرات ایشان در کتاب ناگفته های تاریخ ورامین نوشته احسان تاجیک که به تازگی توسط انتشارات نظری به چاپ رسیده است رابه سمع و نظرتان می رسانیم .
دیدار با نواب صفوی در سال ۱۳۳۴ آغاز علاقه وورود به سیاست:

بعد از کودتای ۲۸مرداد ۱۳۳۲ که کودتاگران به دنبال نواب صفوی و دستگیری آنان بودند ،بنده هم به شخصیت نواب و تیپ فکری و نوع لباسی که بچَه های فداییان اسلام می پوشیدند علاقه داشتم و مثل آنها کلاه پشمی برسرداشتم و تیپ ظاهری ام را شبیه آنان می کردم که البته آن موقع ۱۶سال داشتم ،یک روز غروب بعد از اداء فریضه نماز همراه با دایی ام مرحوم سیَد محمود طالقانی از مسجد هدایت بیرون آمدیم و به سمت محله میرزا محمود وزیر که منزل مرحوم طالقانی آنجا بود به راه افتادیم ، در راه با طالقانی صحبت بچه های فداییان اسلام به میان اومد واین که دولت کودتا به دنبال دستگیری نواب صفوی و یارانش هست ،مرحوم طالقانی رو به من کرد و گفت :بچَه می بینم که خودت رو شبیه تیپ بچَه های فداییان اسلام کردی،اگر دهن قورص باشی و به کسی نگویی ،دوست داری آن ها را از نزدیک ببینی و من گفتم دایی قول می دهم که به کسی نگوییم، ایشان گفتند بیا همراه من برویم آن ها را با تو آشنا کنم: ما به خانه مرحوم طالقانی در خیابان امیریه کوچه میرزا محمود وزیر رفتیم وقتی داخل خانه و اتاق شدیم دیدم شهید نواب صفوی در حال زیارت خواندن به همراه طهماسبی است. شهید نواب وقتی من رو دید درگوشی به مرحوم طالقانی چیزی گفت ،آن گاه نواب استخاره ای کرد ،مرحوم طالقانی رو به نواب کرد و گفت :آخر سیَد آدم برای هر چیزی که استخاره نمی کنه،اگر این طور بود که خدا تسبیحی چسبیده به بدن انسان از بدو تولد همراهش خلق می کرد که برای همه کارها عقلش را تعطیل کند و همه اش استخاره کند؛

البته نواب صفوی و یارانش در منزل مرحوم طالقانی مخفی بودند و گویا به جز من کسانی دیگر را هم برای آشنایی و حل مشکل آنها به آنجا برده بود .این تنها دیدار من و شهید نواب صفوی و یارانش بود.

دیدار و ارتباط با امام خمینی (ره) در سال ۱۳۴۱

در سال ۱۳۴۱ وقتی برای تهیه مواد منفجره که از قبل با علیرضا دستغیب آشنا شده بودم به شیراز رفتم ودر آن زمان ایام مبارزات ایل سرخی وحبیب ا… خان شهبازی در منطقه شیرازبا دولت مرکزی در حال در گیری بودند من وقتی از مسافرت شیراز برگشتم به ملاقات مرحوم طالقانی در زندان قزل قلعه و شرح این مبارزات را برای ایشان بازگو کردم و گفتم که دایی به نظر حیف نیست که یک نیروی نظامی ایلی در شیراز و یک نیروی روحانیت در قم باشد و جبهه ملی در تهران ،آیا بهتر نبود نیروهای نظامی ایلی و روحانیون که در قم مستقر بودند با جبهه ملی ادغام می شدند و سران جبهه ملی هم مخالفت نمی کردند و جلوی حکومت استبدادی می ایستادند ،مرحوم طالقانی به من رو کرد و گفت :من در زندان کاری نمی توانم انجام دهم تو راه بیفت جلو من دنبال ت راه می افتم ،حتی اگر مصلحت باشد هر کسی که مقابل شاه بایستد من دنبالش راه می افتم، بعد از مقداری صحبت مرا هدایت کرد و گفت:برو خدمت حاج آقا روح ا… این هایی که برای من تعریف کردی برای ایشان هم تعریف کن مطمئن باش هر کاری را که ایشان صورت دهد مصلحت مردم و اسلام است ومن در جواب گفتم ایشان مرا نمی شناسند و به صرف این که بگویم خواهرزاده طالقانی هستم مطمئن نمی شوند ،مرحوم طالقانی گفت:به ایشان یاد آوری کن و بگو نشان به آن نشانی که بعد از فوت حضرت آیت ا… بروجردی به امامزاده قاسم شمیران آمدی و سراغم فرستادی،بعد از بحثی که بین ما صورت گرفت من خطاب به امام، نقل قول از طالقانی گفتم:حاج آقا روح ا… در یک چنین اوضاع و احوالی این حرکت رو از شما انتظار دارم چرا حرکت نمی کنی؟ تا آن زمان می گفتی تا مرجعی چون آیت ال… بروجردی است من به احترام ایشان حرکت نخواهم کرد حالا که ایشان به رحمت ایزدی پیوستند شما حرکتی بکن و حاج آقا روح ا… به طالقانی جواب فرستادند که بنده اعلامیه انجمن های ایالتی و ولایتی را داده ام و مرحوم طالقانی به امام (ره) می گوید :شما اگر قم را تکان دهی من هم ایران را تکان می دهم در صورتی که تنها اعلامیه دادن ها کافی نیست،وقتی این صحبت ها را از قول مرحوم طالقانی به امام (ره)بازگو کردم و جریان سفر شیراز را برای ایشان تشریح کردم امام در جواب من گفت :خصوصیات روحانی شیراز به چه صورتی است؟ بنده هم در جواب پاسخ امام (ره)به تشریح و تعریف از آیت ا… سیَد عبدالحسین دستغیب پرداختم و ایشان خواست نامه ای به من دهد که به مرحوم دستغیب برسانم که خدمتشان عرض کردم ،در حال حاضر عازم سفر شیراز نیستم ،چند روز دیگر که عازم شدم قبل از سفر خدمت شما حاضر می شوم و نامه را تحویل می گیرم که بعد از چند روز بااتفاق علیرضا دستغیب خدمت امام خمینی(ره) حاضر شدیم و نامه را در پاکت بسته از ایشان تحویل و عازم شیراز شدم این تنها خاطره و دیدار من با امام بود.

صبح ۱۵ خرداد ۱۳۴۲

بنده صبح روز ۱۵ خرداد به شمیران منزل آقای طالقانی رفتم ،ایشان به گفت: پرویز چه خبر؟ من چون صبح زود نزد ایشان رفته بودم ،گفتم آقا خبری نیست و ایشان گفت : بچه!تو چطور آدم سیاسی هستی که خبر نداری!آقای خمینی حاج آقا روح ا.. رو گرفتند . ایران به هم ریخته، آنوقت تو خبر نداری؟!! عرض کردم آقا من اصلا نمی دانستم و او گفت:بله! دیشب ریختند منزل ایشان و آقا رو با خودشون بردند و ایشان رو بردند زندان تهران و مردم هم حرکت هایی کردند،شنیدم جمعیت هایی از قم هم حرکت هایی صورت دادند و ایشان ادامه دادند تو چه کاری تا حالا تونستی بکنی ؟ عرض کردم هیچی من از همین حالا شروع می کنم این بود که حرکت کردم و به تهران آمدم در ابتدا رفتم به سبزه میدان و بعد خیابان ناصر خسرو، در آنجا دیدم جمعیت و حرکت و……….نظامی ها البته حمله می کردند و در آن لحظه نه بصورت جدی و خشن !و جمعیت به سمت میدان ارک حرکت کرد و آنجا رو یک مقدار تخریب کردند همچنین کتابخانه شرق،وپارک شهر را همینطور تخریب کردند و من از خیابان ناصر خسرو بازگشتم و دیدم یک عده برو بچه های زرنگ در میدان سربازها دنبالشان کردند،و بچه هارو یک مرتبه به محاصره خودشون در آوردند و بچه ها نیز سربازها رو گرفتند به باد کتک و اسلحه ها رو از دست سر بازها به تصرف خودشون درآوردند و آمدند طرف من و یکی از اسلحه هارو به من دادند و من نیز بی اختیار اسلحه رو گرفتم و به خودم گفتم من برای چی اسلحه رو ازشون گرفتم من خودم الان تحت تعقیبم و هیچ جارو هم ندارم که پناه بگیرم.حالا من اسلحه رو کجا ببرم و هر کسی هم منو می دید به من اسلحه می داد و می گفت آقا شما این رو نگه دار .

خب من این اسلحه هارو چه کار کنم ؟من هم اسلحه هارو دادم به شخص دیگه و آن هم در خانه ای جاساز کرد من هم بعد از آنجا راه افتادم به سمت خیابان سرسبیل ودر چهارراه مرتضوی رفتم بالای یک باجه ای و باجه رو برگردوندم و رفتم بالای آن و شروع به سخنرانی کردم . راجع به این که مرجع تقلید رو گرفتند.روحانیون رو نیز همین طور این چنان شد آن چنان شد و ….و ای مردم فاجعه دارد ببار می آید.جنایت دارند می کنند و مردم نیز دورم حلقه زدند ؛ منطقه سرسبیل یک منطقه کارگر نشین و یک قشر ضعیف جامعه بود بنابر این زود دورم جمع شدند و وقتی که ازدیاد جمعیت رو دیدم فکری به ذهنم خطورکرد که این جمعیت رو ببرم به طرف کارخانه پپسی کولا واقع در جاده کرج ،منتهی در مسیر هم یک حرکت هایی بکنیم مثلا تو کارخانه اتومبیل های که توکارخانه بود رو بردارم و با آن مردم رو با خودم بیارم .

یکی دو خانه امن ساواک در خیابان امیریه که رئیس وقت آن هم سرهنگ محمودی بود و من نیز به خیابان های امیریه اشراف کامل داشتم قصدم این بود که بریم آنجا رو مصادره کنیم یک همچین فکری رو در سر می پروراندم و…. همینطور جمعیت رو آوردم تا چهارراه وثوق که درب پپسی کولا ماموران گارد شهربانی به سمت ما تیراندازی کردند و ما همگی فرار کردیم.

روز ۱۵خرداد۱۳۴۲در ورامین

روز۱۵خرداد وقتی جمعیت مردم امامزاده جعفرحرکت کردند همچون بهمنی که از کوه سرازیر می شود که هرچی جلو بیاید بیشتر می شود جمعیت هم به همین صورت بود و وقتی به شهر ورامین رسیدند خیلی زیاد شده بودند ،مردم با داس و بیل و چوب به طرف تهران قصد عزیمت داشتند و از جلوی دفتر خانه پدرم که در خیابان شهدا فعلی بود مردم می گذشتند ؛تابستان بود و هواگرم جمعیت وقتی به سمت تهران در حرکت بودند مادرم که خدا روحشان را شاد و در صف انبیاء و اولیا محشور کند ظرف هایی از آب و یخ به مردم می داد و می گفت بروید سرباز های امام زمان خدا به همراهتان ،بروید حسین زمان رو یاری کنید؛ خوب به خاطر دارم ساواک خیلی به این رفتار مادرم حساسیت نشان داد و گوشزد کرد.

روز بعد از ۱۵خرداد۱۳۴۲

روز بعد از ۱۵ خرداد به دیدن پسر خاله ام آقا نورالدین علوی طالقانی رفتم (که امام جماعت مسجد اتابک واقع در خیابان فردوسی بود)درباره موضوع ۱۵خرداد صحبت کردیم و به این نتیجه رسیدیم که یک حرکت نظامی هم صورت بدیم ،زیرا شنیده بودیم که پانزده خردادی ها را که دستگیر کرده اندو خیلی شکنجه می کنند،این بود که وعده به چند روز بعد موکول شد که آقای نورالدین به من گفتند آیا شما سربازی رفته اید؟و با اسلحه آشنایی دارید؟من هم حدود آشنایی ام رو در خدمت نظام وظیفه در باغ شاه که با اسلحه تیر اندازی کرده بودم به ایشان گفتم و ایشان گفت:یک عده از بچه های جوان بازارمی توانند اسلحه تهیه کنند و عده ای هم داوطلب هستند این ها رو یک تمرین نظامی مختصری بدیم و عملیات رو شروع کنیم که بعد به من یک نشانی و آدرسی داد که ازمسجد شاه به طرف بازار یک حجره ای وجود دارد شما به آنجا مراجعه کن من هم بعد از گذشت چند روز به آنجا مراجعه کردم و به آن شخصی که معرفی شده بود نشانی دادم و صحبت کردم و گفتم حالا سلاح ها کجا هستند ،گفت همان جعبه ای که رویش نشسته ای ،من بی اختیار از جا بلند شدم و او گفت بنشین که جلب توجه نشود البته اسم شخصی اش رو هم نگفت ،گفت باشد بعدا می گویم و من این موضوع رو از علیرضا دستغیب و احمدی مخفی نگه داشتم.

نه از جهتی که به اینان مظنون بودم بلکه فکر می کردم که یکوقت اگر موضوع دستگیری پیش آمد هرچه کمتر بدانند بهتر است (آن زمان نمی دانستم که آن دواز نفوذی های ساواک هستند) این نقشه نزدیک به عمل بود که متاسفانه دستگیر شدم.

تحت تعقیب قرار گرفتن توسط ساواک

بعد از ۱۵ خرداد با اینکه مدتی تحت تعقیب بودم ،مادرم که درود خدا بر او باد به تهران آمده بود و گفت:ساواک دنبال توست و هر ماشین سواری که به سمت ورامین در حرکت هست رو ایست می دهند و داخل آن رو می گردند که تو را پیدا کنند؛ البته ساواک من رو به چهره نمی شناخت و عکس من هم در دسترس نبود،مادرم گفت:پرویز تحت تعقیب هستی مراقب خودت باش. و من با اینکه تحت تعقیب بودم اما باز هم حرکت می کردم تا این که در روز ۱۵ مرداد همان سال توسط ساواک دستگیر شدم.

متن کامل خاطرات ایشان را می توانید در کتاب ناگفته های تاریخ ورامین نوشته احسان تاجیک منتشر شده توسط انتشارات نظری مطالعه کنید و از طریق شماره تلفن ۸۸۱۰۴۴۴۰ برای تهیه این کتاب با انتشارات نظری تماس بگیرید.
انتهای پیام/

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *